شبانه های دلتنگ
تنها ترين آواره ي اين جــــــــــــاده بودم
آن شب كه از چشم غزل افتــــاده بودم
آن شب دعا كردم كه برگردي از اين راه
با دستهاي خــــــــالي ام آمـــــاده بودم
تنها سلامي كــــــردي و رفتي ولي من
من تــــا ابـد در پاي آن ایســـــتاده بودم
اين جا براي گفتن يك حـــــــــــرف هرگز
پيش كسي حتا لبي نگشـــــــاده بودم
من با غزل گفتم تو مي آيي ولي بـــــاز
در گير اين انديشه هاي ســـــــاده بودم
*![]()
وقتي نگاهت بوي عشقي تـازه مي داد
من كفــتـــــــــرانم را زدل پـَــر داده بودم
ترانه ای از خواننده ی عزیز ترک احمد کایا
گريستمو اشک چشمانم دريايی شد
من دردهايم را به هيچ کس نگفتم
در مقابله گلوله هايی که از مقابل امد
بر خاک افتادم و يک آه نگفتم
چه بلاها بر سرم آمدو با تو نگفتم
مرا چندين بار زدند
و اسمشان را نگفتم ،آه،آه،آه
ويران شده خانه
گريستمو اشکهايم به آتش افتاد
و ديگر ان شعله را نتوانستم خاموش کنم
زجه زنان(فرياد زنان،نعره زنان)نامه تو را به جانم نوشتم
وديگر هيچ زمان ،هيچ جا نتوانستم بر چهره ی کسی لبخند بنشانم
وقتي دلت ميگيره .. وقتي دلت آواره ميشه .. وقتي هيچ سرپناهي نداري .. وقتي احساس ميکني توو هفت آسمون يه ستاره نداري ..
وقتي مي فهمي که دنيا با همهء قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش ... وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونهء مهربون برا گريه کردن نداري ..
وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميکني .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن ...
اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني ... اونوقت تو برنده اي حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي ميتوني آينده ات رو با پايه هاي محکمتر بنا کني ..
این حرف خیلی قشنگ و پر معنیه
(سعي کن حکمت زندگيت رو بفهمي ... ببين در عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟)
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده
-_-
هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
-_-
هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای
مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟
-_-
من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟