
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوندبلكه این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند
بااین همه رنگهای تماشایی در جهان، شرم آور است که همه چیز را سیاه و سفید ببینیم
نمیتوانیم فقط برای خودمان زندگی کنیم؛ هزاران رشته ما را به همنوعانمان پیوند میدهدبه یاری همین رشته های حساس است که اعمال ما منتقل میشود و به صورت واکنش به ما باز می گردد
ساغرم گردیده لبریز از شراب دیگری
سر زده از مشرق دل آفتاب دیگری
تشنه ی مرگی دگر هستیم ای زاهد بنه
بر گلوی اشتیاق ماطناب دیگری
از خط دفتر مراکیفیتی حاصل نشد
خرج مستی میکنم هر شب کتاب دیگری
از حجاب تن گریزانم چو بوی گل ولی
بیم ان داارم شود این هم حجاب دیگری
تا زبند زلف او قصد رهایی میکنم
میدهد بر زلف مشکین پیچ وتاب دیگری